|
نان را در سفره میگذاریم و شرمنده اش نیستیم ، اینجا اگر سفره نیست نان اما هست ... سفرهء مرا اگر یافتی برای نانهایت بستر کن ... من با همان روزنامه ها دلخوشم* ... آخرین رمق برگهای افتاده از شاخه ها را بیرحمانه زیر پایت بی جان میکنی ، برگهای نیمه جان اعتراض میکنند ، اعتراضشان اما زیبا است ، شاید اگر میدانستند همین اعتراض به وضعشان است که میمیرند هیچ وقت صدایشان در نمی آمد ، اما حتی با اینکه میدانند از شاخه جدا میشوند ، تا بار درخت را سبک کنند ، درختی که خود خشک میشود از زور سرما . درخت شاید شرمنده از برگهایش میشود ، شاید نمیتواند تحمل کند مرگ زیبای برگهایش را و ببیند آن را ، شاید برگها نمیتوانند غم درخت را تحمل کنند ، خود را جدا میکنند ، به هر بهانه ای ، شاید باد برای آنها بدترین موسم جدائی باشد ، شاید ناله هاشان را با خود به سطح زمین می آورند ، حتی اعتراض به مرگ آنها زیبا است ، آنقدر زیبا که هر وقت هرجا برگی افتاده بر روی زمین میبینی بی اختیار دوست داری صدای خش خش مرگ آنها را بشنوی ، آنقدر زیبا میمیرند و آنقدر آرام که همیشه آرزو میکنی ایکاش برگی بودی تا با صدای مرگت هم همه را آرام میکردی ، آرامش میدادی به مردمی که از نا آرامشی بیمار شده اند ... برگ بودن یعنی زیبا مردن در فصلی رنگی ، یعنی با صدای آرامش بخشی به استقبال مرگ رفتن ، برگ بودن یعنی سبُک بودن ، رها بودن ... برگه نه ، برگم ، جدا شده از درختی پربار ، باد مرا رقصاند ، مرا بر زمین ، پای درختی دیگر انداخت ، منتظرم ، منتظر قدوم رهگذری شاید تنها ، مرا لگد کردی اگر باری ، صدایم را خوب بشنو ، شاید که آرامش مردنم تو را در زندگی دوباره حل کرد ... میمیرم اما مغرور ، از سبزی نه ، از مرگی که هیچ موجودی ندارد ...هیچ موجودی نمیتواند به این زیبائی و با آهنگی دلنشین بمیرد ... پ.ن : خیلی سعی کردم به گونه ای از کلمه و واژهء مرگ کمتر استفاده کنم ، ولی مفهومی را که در جمله میخواستم به من نداد، به هر حال حرفه ای نیست مطلب ، راستش وقت هم نداشتم چون خیلی سریع نوشتم ، سعی میکنم مطالب بعدی رو بهتر و با وقت بیشتری بنویسم . با سپاس از همهء شما ر.ر ر.رواندوست ... 12.12.2011 دوشنبه
|